دوباره یه مدتی گم و گور میشم ...
دارم میرم سربازی ...
باید یکی دو روز پیش می رفتم اما به دلایلی امروز میرم ...
نمیدونم دیگه چی بنویسم ...
دارم به این فکر میکنم که چرا معاف نشدم؟!!!
حکمتش هر چی باشه ما که رفتنی شدیم ...
گر چه احتمالا تا چند ماه دیگه معاف میشم اما دیگه نمی تونم منتظر بمونم ...
اگه همه چیز درست پیش بره تا آخر سال خونه و ماشین میگیرم ...
خیلی زیاد به یه چالش خاصی احتیاج دارم ...
تنها مشکلم درد کمرمه ...
یه ماهی میشه که میدونم دیسک کمر دارم ...
البته خیلی خفیفه و میشه درمونش کرد ...
همین دیگه ...
میدونم برم دلم برا برکه تنهاییم تنگ میشه ...
شاید اون موقع قدر دوستامو و البته دوستی هامو بیشتر بدونم ...
در اولین فرصت به روز میکنم ...
به خاطر همه دردایی که همدردم بودین ممنونم ...
رفتم که رفتم ...
کیو ... زندگی ... مرث ... مرگ ...
خیلی ذهنم درگیره ...
یه عزیزی یه چیزی بهم گفتش که خیلی خیلی ذهنمو درگیر کرد ...
وای خدای من اینکه بعد این همه سال حس کنی همه زندگیت اشتباه می کردی ...
خیلی سخته ...الان همش دارم فکر می کنم واقعا چی درسته ...
به این فکر می کنم اون چیزی که از خدا می خوام اون چیزی نیستش که باید بخوام ...
خوب که فکر می کنم می بینم خدا بیشتر مواقع همون چیزی که رو خودم خواستم بهم داده ...
یعنی مشکل از خودم بوده ...
شاید باید کم کم یاد بگیرم برا خودم زندگی کنم ...
خیلی ساله که می دونم تقریبا هیچ وقت برا خودم زندگی نکردم ...
اما هیچ وقت با همه وجودم سعی نکردم این مشکل بزرگ رو حل کنم ...
آره ...
شاید باید این مشکل رو حل کنم ...
آخه این همه آدم تو دنیا هستن چرا باید من این مدلی باشم؟
کیو، جون هر کی دوست داری خودتو درست کن ...
الان 26 سالته ...
26 سال خیلی زیاده ...
و چقدر بده به این سن و سال برسی اما هنوز خودتو درست و درمون نشناخته باشی ...
خدایا ...
امروز صبح بدجوری به هم ریختم ...
اما این بار ناراحت نیستم ...
یعنی خیلی خوبه که این دغدغه رو داشته باشی ...
یه جورایی خوشحالم ...
باید فکر کنم ...
خیلی زیاد ...
همه این چیزا از اون شبی شروع شد که با دوستم خلوت کرده بودیم ...
بعد مدتها حرف خدا بود ...
حرف لطف خدا بود ...
و تا حالا ادامه دار شده ...
اون شب حس می کردم یه طوریم شده ...
یه حس خیلی خاص ...
و الان باید به همه اتفاقاتی که تو این 3 روزه افتاده فکر کنم ...
خیلی نشونه دیدم ...
خیلی زیاد ...
چقدر دوست دارم برم سر خاک بابا و باهاش درد و دل کنم ...
چقدر دوست دارم برم سر خاک مامان بزرگم که چند ماه پیش فوت شده و باهاش حرف بزنم ...
آیا خدایی هست؟ آخرش هم نفهمیدم چرا اینقدر خدا خدا می کنم ...
یه چیزی تو وجودمه که همش خدا خدا می کنه ...
خدای من ... خدای من ... خدای خود خود خودم ...
پی نوشت: این مطلب رو سه هفته پیش نوشتم.
کیو ... زندگی ... مرث ... مرگ ...
منی که سه سال از زندگیم رو فداش کرده بودم حالا حرفای جدیدی می شنیدم ...
نمی دونم شاید آنا حق داشت اما منم حق داشتم ...
زندگیم با اون ایده آلی که تو ذهنم بود خیلی فاصله داشت و واقعا خیلی چیزا دست من نبود ...
وقتی که با همه گنده های این مملکت (رئیس مجلس - رئیس جمهور - رئیس شورای مصلحت نظام و ...) ملاقات شخصی داری و همشون قول مساعد میدن که مشکلاتت رو حل کنن اما هیچ اقدامی صورت نمی گیره ...
وقتی که شخص رئیس جمهور بهت قول میده مشکل خدمتت رو درست کنه اما هیچ کاری نمی کنه ...
چه جوری بگم این وعده های سر خرمن فقط منو به عقب می روند ...
به هر حال با پیشنهاد آناهیتا و البته خواست خودم دوباره رفتم بجنورد پیش مامان اینا ...
یه ماهی اونجا بودم و وقتی که برگشتم تهران ۱۰ روز طول کشید تا آنا بیاد و ببینمش ...
اما چه دیدنی ...
اینجاش رو دوست ندارم بگم ...
مخلص کلام این که آنا حرف جدایی زد و منم آدمی نیستم که حتی برای یک لحظه خودمو به کسی تحمیل کنم ...
می دونین من می دونستم رابطمون داره به این سمت میره و انتظار چنین رفتاری رو داشتم اما وقتی که اتفاق افتاد واقعا برام سخت بود ...
نمی دونم چند روز خواب به چشمم نیومد ...
هر روز دو پاکت و حتی بیشتر سیگار می کشیدم ...
راه می رفتم و می خواستم قضیه رو یه جوری به خودم بقبولونم ...
الان آروم ترم اما واقعا درد کشیدم ...
آهان ...
قصدم این بودش که خیلی واضح تر حرف بزنم ...
اما بهتره همین جوری کلی و سربسته موضوع را تمومش کنم ...
به همین راحتی تموم رویاهام رنگش عوض شد و دوباره تنها شدم ...
نمی دونم ...
یکی از دوستایی که قبلا میومد اینجا یه بار بهم گفت کیومرث می دونی تا حالا با چند نفر بودی و ادعای دوست داشتن طرف رو داشتی؟
اون راست می گفت ...
خیلی ها اومدن و رفتن ...
سارا ... الناز ... بهاره ... آناهتیا و خیلی های دیگه ...
نمی گم عاشق همشون بودم اما وقتی که یه رابطه رو شروع می کردم نامرد نبودم ...
اگه احساسی این وسط نبود نمی ذاشتم رابطه ای ادامه پیدا کنه ...
لعنت به همه اونایی که دوست دارن آدما رو دوست داشته باشن ...
لعنت به اونایی که دوست دارن یکی رو داشته باشن که شریک لحظه هاشون باشه ...
لعنت به منی که به خودم بد کردم ...
صمیمی ترین دوستم اسماعیل بهم میگه من و تو آخرش هم ول معطلیم ...
عاشقی و دوست داشتن و این حرفا به ما نیومده ...
به خدا راست می گه ...
همیشه آخرش تنهام و گاهی وقتا این تنهایی چقدر سرد و زرد و مغمومه ...
کیو ... زندگی ... مرث ... مرگ ...
دوست دارم همه جزئیات این ۳ سال رو اینجا بنویسم اما می دونم خوندنش خسته کننده میشه ...
می دونین احساسی که من نسبت به آناهیتا داشتم یهویی شکل نگرفته بود و ذره ذره دوست داشتنم بیشتر میشد و از اینکه با منطق پیش می رفتم لذت می بردم ...
البته هیچ کس نمی تونه ادعا کنه که با طرف مقابلش هیچ مشکلی نداره و تفاهم کامل دارن ...
ما هم مشکلاتی داشتیم اما در کل رابطه ای بود که خیلی ها آرزوش رو داشتن ...
بعد از جریانات انتخابات ریاست جمهوری که سرعت اینترنت ها خیلی پایین اومده بود و دلایل دیگه کافی نت درست و حسابی نمی چرخید ...
مجبور شدم مغازه رو تحویل بدم ...
همون روزا خدا رو شکر آناهیتا برا کارشناسی قبول شد و دوباره روحیه از دست رفته اش رو بدست آورد ...
منم بعد از چند ماهی که بیکار بودم تو شرکت داماش مشغول به کار شدم ...
کارم طوری بودش که ۳ هفته تهران نبودم و در ماه فقط یک هفته تهران بودم ...
اوضاع مالیم همچین تعریفی نداشت و حقوق داماش تو اون روزا فوق العاده بود ...
به هر حال عید اومد و و گذشت ...
بعد عید ۳ هفته ای از طرف شرکت رفتیم خوزستان ...
شهرهای مختلفی مثل دزفول - اندیمشک - مسجد سلیمان - شوش - شوشتر - رامهرمز و ...
وای خدای من گرمای وحشتناک خوزستان رو هیچ وقت یادم نمیره ...
بعد از اینکه اردیبهشت ماه از خوزستان برگشتم احساس کردم آناهیتا یه جورایی سرد شده ...
حتی خودش بهم گفت که یه وقتایی که کنارمه احساس بیگانگی می کنه باهام ...
آها داشت یادم می رفت ...
دقیقا همون روزا بودش که مامان و بابای آنا از هم جدا شدن ...
یعنی زندگیشون رو جدا کردن و درگیر کارای دادگاه شدن ...
دوباره از طرف شرکت رفتیم لرستان ...
از لرستان که برگشتم دوباره همون رفتارهای نسبتا سرد تکرار شد ...
توجیه آناهیتا این بودش که مشکلات خونوادگی آرامشش رو بهم زده ...
منم به خاطر مسائلی از شرکت اخراج شدم یعنی فدای دوستام شدم تا اونا اخراج نشن و ۷۰۰ تومان پولم رو هم داماش بالا کشید که کوفتشون بشه ...
بدجوری به هم ریخته بودم ...
آناهیتا رو فرستادم چند روزی بره کیش پیش یکی از دوستاش و خودم رفتم بجنورد تا یه حال و هوایی عوض کنم ...
از مسافرت که برگشتیم یک هفته ای بودش که تهران بودم اما آناهیتا رغبتی برای دیدنم نداشت ...
ازم خواست یه مدتی به حال خودش رهاش کنم تا آروم بشه ...
وای خدای من ...
منم ازش خواستم بیاد حضوری ببینمش و بعدش هر تصمیمی گرفت به تصمیمش احترام بذارم ...
وقتی دیدمش بهم گفت تو کیش یکی از دوستای شوهر دوستش به آنا پیشنهاد ازدواج داده ...
طرف اوضاع مالیش فوق العاده بود و فکر می کنم موقعیت عالی یارو آناهیتا رو بدجوری تو فکر بوده بود ...
شنیدن اینکه به من مهلت میده اوضاع زندگیم رو راست و ریس کنم برام سخت بود...
منی که سه سال از زندگیم رو فداش کرده بودم حالا حرفای جدیدی می شنیدم ...
فکر کنم بازم دارم زیاده روی می کنم و مطلبم کسل کننده میشه ...
هفته دیگه ادامه ماجرا رو براتون می گم ...
** بوسه های شما **
شیلا خانوم من دوستای قدیمی رو یادم نمیره ...
مخصوصا اونایی که عکس های هنری می گیرن ...
سینگل بوی عزیز ...
من با وبلاگت حال می کنم پس فکر کنم می تونیم دوستای خوبی برا هم باشیم ...
و در ادامه از همتون ممنونم که کمکم کردین تا دوباره انگیزه نوشتن پیدا کنم ...
کیو ... زندگی ... مرث ... مرگ ...
نمی دونم از کجا شروع کنم ...
از کجای رابطه ای که ۳ سال همه زندگیم رو تحت شعاع قرار داده بود ...
۳ سال پیش نوشتم که با آناهیتا دوست شدم ...
بعد یه مدت رابطمون صمیمی تر شد ...
این بار نمی خواستم احساسی تصمیم بگیرم برا همین خیلی با منطق و وسواس به انتخابم فکر کردم ...
فکر می کردم می تونیم شریک زندگی آینده هم باشیم ...
افسوس ...
واقعا نمی دونم چی شد که اینجوری شد ...
اون روزای اول روزای قشنگی بودش همش می خندیدیم و خوش بودیم ...
آناهیتا هم خیلی پر انرژی بودش و بعد یه مدت اومد کافی نت تا تایم بیشتری رو با هم باشیم ...
هم کمک حالم (فال) بود و هم تماشا ...
کم کمک مشکلات زندگیم شروع شد ...
اولش یه کلاهبرداری ۶ میلیونی ... قرار بود یکی از دوستام در ازای مبلغ ۶ تومان کارت پایان خدمت رو برام ردیف کنه ... که کارت جعلی بهم داد ...
منم همه برنامه هام رو با این فکر که کارت پایان خدمت دارم فیکس کرده بودم ...
وای خدای من ...
مامان اینام از تهران رفته بودن و من مونده بودم و تنهایی و البته آغاز مشکلات ...
چند روز بعد از اینکه فهمیدم کارته جعلیه با یکی از مشتری هام که خودشو یه آدم نظامی جا زده بود موضوع رو در میون گذاشتم ... (ای کاش هیچ وقت این کارو نمی کردم )
این یارو هم وقتی فهمید که بابام شهید شده و نماینده مجلس بوده قول داد کارام رو درست کنه ...
غافل از اینکه این بابا یه کلاهبردار حرفه ایه و من فقط یه شکار چرب و چیلیم ام ...
خلاصه این یارو (آقای باقری) حدودا ۱۰ - ۱۲ میلیون دیگه با هنرش ازم قاپید ...
حتی از بیشتر آدمای دور و برم هم یه مبلغی (از ۵۰ هزار تا ۱ میلیون )کلاهبرداری کرد ...
می دونین وقتی تو روزنامه ها می خوندم کلاه کسی رو برداشتن می خندیدم و فکر می کردم طرف چقدر هالو بوده اما این یارو بهم فهموند بدجوری اشتباه می کردم ...
باقری هم قشنگ رُسمو کشید و رفت که رفت ...
خیلی داغون بودم ...
از یه طرف برنامه هام به هم ریخته بود از طرف دیگه بدجوری بی پول بودم ...
نمی دونم چرا یهو کافی نت هم درآمدش افت شدیدی کرد ...
با همه این اوضاع همه جوره هوای آناهیتا رو داشتم و هر کاری واسش می کردم ...
آناهیتام یه دختر وسواسی بود که بدجوری محدودم کرده بود و متاسفانه منم از اولش باهاش بد تا کرده بودم و روز به روز رابطمون به سمتی که اون دوست داشت پیش می رفت ...
وای خدا من ...
سر کوچیکترین مسائل مثل خنده یه مشتری خانوم دعوامون میشد ...
با این حال همش در تلاش بودم تا بهش ثابت کنم این شک و تردیدهایی که داره بی مورده ...
خداییش تو این سه سال یه ذره بی معرفتی نکردم و حتی یک سانت پامو کج نذاشتم ...
طوری شده بود که فقط تو تعطیلات عید اونم فقط ۳ روز می رفتم پیش مامان اینا ...
فکر کنم مطلبم طولانی شد ...
ادامه ماجرا برا آپ بعدی ...
کیو ... زندگی ... مرث ... مرگ ...