لعنتی ...
یه بار با حوصله مطلبمو نوشتم اما ...
بی خیال دوباره می نویسم ...
خیلی وقته مطلبی نذاشتم ...
اما بی نهایت مسرور و مغرورم ...
این روزا بیشتر لحظه هامو با آناهیتا تقسیم می کنم ...
نمی دونم ...
آنی دختر نازیه ..
کمتر پیش میاد خنده رو لباش نباشه ...
بعد از سالها که با غم و غصه هام درگیر بودم دارم به آرامش می رسم ...
اگه هم مشکلی هست از گذشته نیس، مشکلات همین روزاست ...
از نظر روحی واقعاً مدیونش هستم ...
یه چیز دیگه هم هست ...
10 سال یاد الناز تو لحظه هام بودش ...
اما یه مدت که از دوستی من و آنی گذشت ...
دیگه الناز تو فکرم نمیاد ...
تو بگو ...
عاشق شدم؟
واقع بین شدم؟
بزرگ شدم؟
کوچولو شدم؟
دیگه ...
آهان، دنبال کارای خدمت هستم ...
البته نه اینکه بخوام دوره مقدس سربازی رو تمام و کمال انجام بدم ...
حالا دیگه ...
برام دعا کنین مشکلات سر راهم حل شه ...
یه بیت کوچولو هم برا آناهیتای نازنینم ...
بر قلب جفا دیده به دل نظر کن
گر لایق یک نظر نیست حذر کن
کیو ... زندگی ... مرث ... مرگ ...
مدت زیادی میشه که نمی نویسم روزام چه شکلیه ...
یه نگاه کوچولو به روزایی که گذشت و الان دارم ...
دقیقاْ یادم نیست اما تقریباْ ۳ ماه پیش با یکی از دوستای نتی که خیلی وقته همدیگه رو می شناسیم رابطمون صمیمی تر شدش ...
و در نهایت یه رابطه دوستی شکل گرفت ...
نمی دونم اما بعد مدتها با دختری بودم که می دونستم بهم خیانت نمی کنه ...
اما واقعا به درد هم نمی خوردیم ...
بیشتر از اینکه دوای درد هم باشیم ...
خلاصه ... دو - سه هفته پیش هم به زدیم ...
نمی دونم ... شاید کار من خیانت باشه ...
آخه قبل از اینکه حرف جدایی رو بزنم با یکی دیگه دوست شده بودم ...
نه اینکه بخوام با کسی باشم ...
همه چیز یهویی شد ...
و الان هم با هم هستیم ...
دختر فوق العاده خاصیه ...
از وقتی باهاشم کمتر پیش اومده ناراحت باشم ...
یعنی نمی ذاره ناراحت باشم ...
دختر فوق العاده پر انرژی ای هستش ..
و تو اوج خستگی آرومم می کنه ...
منم براش کم نذاشتم ...
این از این ...
از کار و بار بخوام بگم ...
به خاطر زندگی خصوصی همکارم یه مدتیه بیشتر درگیر کارم ...
و بیشتر برای اینجا دل می سوزونم ...
در کل میشه گفت اوضاع خوبه ...
و من راضیم ...
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
با این یک بیت هم حال کردم و نوشتم ...
گر چه بی دلیل نیس ...
کیو ... زندگی ... مرث ... مرگ ...
دارم فکر می کنم ...
به اینجا ...
به دنیای نت ...
یه روزایی خیلی وقت می ذاشتم برا وبلاگ و دوستای نتیم ...
اما الان ...
الان که بیشتر روزمو با اینترنت سر و کله می زنم زیاد دل و دماغ نوشتن و خوندن رو ندارم ...
گاهی وقتا بدجوری دلم برا اون حسی که موقع آپیدن بهم دست میداد تنگ میشه ...
اون شبایی که تو مشهد می شستم و با دلم می نوشتم ...
با خنده و گریه ...
لعنتی هر چی سن و سال بالاتر میره دلخوشی ها کمتر و کمرنگ تر میشه ...
و اااااااااااااااااااااااا ی ...
من همین الان دلم برا بچگی تنگیده ...
برا شیطونی تنگیده ...
برا خیلی چیزا ...
هنوز ۲۳ سالم نشده اما دلم برا ۱۸ سالگی تنگیده ...
چقدر پرانرژی بودم ...
گر چه بیشترشو در راه هایی که نباید صرف کردم اما به هر حال روزای جالبی بود ...
شاید به خاطر عادت باشه ...
به خاطر اینکه هیچ وقت مدت زیادی زندگی یکنواختی نداشتم ...
نمی تونم اینو کتمان کنم ... من نوسان رو دوست دارم ...
تلخی و شیرینی ...
به هر حال این روزا زیادی فکر می کنم ...
اما فعلاً نمی خوام فکر کنم ...
فکر می کنم بازم به مسافرت احتیاج داشته باشم ...
این بار یه جای دیگه ... آدمای دیگه ... و دیدهای دیگه ...
من پسر خوبی نیستم اما بد هم نیستم ...
اوووووووووووووووووووووووم ...
کیو ... زندگی ... مرث ... مرگ ...
سلام بچه ها ...
عذرخواهی بابت اینکه به هیچ کی سر نزدم این روزا ...
خیلی سرم شلوغ بودش و خودمم حسشو نداشتم ...
بگذریم ...
هنوزم با الناز می حرفم ...
نمی دونم تا کی ...
اما مسلما تا وقتی ببینمش باهاش می حرفم ...
بعد ماه رمضون یه مسافرت کوچولو و یه دیدار بزرگ ...
من که روزه نمی گیرم اما اگه شما می گیرین طاعات و عبادات مقبول ...
این همه سال خودمو خر می کردم روزه گرفتم خیر سرم ...
هممون ...
فقط یاد گرفتیم چیزی نخوریم ...
بی خیال ...
هر کسی اعتقادات خودشو داره ...
شب جمعه هم اندازه همه این 1 سال خندیدم ...
شب خوشگلی بودش ...
آهان ...
امروز سیذارتا اومده بود اینجا ...
آخی ...
منو با موهای کوتاه ندیده بود ...
اینم بی خیال ...
2 سال پیش که الناز دانشگاه قبول شد از دستش دادم ...
چه ربطی داشت؟
باید منتظر موند ...
الان خندیدم ...
بی خیال ...
بی خیال ...
کیو ... زندگی ...
مرث ... مرگ ...